نویسنده :
محراب - ساعت ۱۱:٠٠ ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸
رسیدم پایین پنجره و مادر خانمم از بالا کلید را انداخت پایین و رفت تو. من هم به هوای دیروزش که همینطوری کلید را یک ضرب تو هوا گرفتم دست بردم زیر کلید که یکدفعه کلید خورد به سر انگشتم و سرید رفت زیر در پارکینگ. رفتم جلو و خم شدم که برش دارم ولی ۴ - ۵ سانتی از دستم فاصله داشت و هرچه کش اومدم بهش نرسیدم. خب اولش قضیه ساده به نظر می اومد. رفتم دوباره ایستادم زیر پنجره تا مگر اینکه یکی از اهالی خانه نظری به من افکند ١٠ دقیقه ای صبر کردم دیدم خبری نشد. نمی توانستم داد هم بزنم چون اینقدر خیابان شلوغ بود که صدای خودم هم به زور می شنیدم. چه کنم؟ نه موبایلی، نه تلفن کارتی، نه کلیدی با آیفون خراب . یک بنگاه املاک زیر ساختمان بود که داشت بر و بر منو نگاه می کرد. انگار مشکوک شده بود. دل و زدم به دریا و رفتم پیشش گفتم آقا من دامادفلانیم اگه اجازه بدی یه زنگ بزنم به خانه شان تا بیایند در را باز کنند. وجدانم هم مدام می گفت به موبایل زنگ نزنی ها! زشته به تلفن ثابت زنگ بزن. خلاصه طرف با بی میلی اجازه داد. با خوشحالی شماره خانه مادر خانم را گرفتم.ولی انگار کسی خانه نبود! هر چه بوق آزاد می زد خبری نمی شد و کسی گوشیوو برنمی داشت. عجب ! اینا که خونه ان پس چرا در وباز نمی کنن؟ بعد از چند بار تلاش و نگاههای سنگین بنگاه دار گوشیو گذاشتم و آمدم بیرون. تازه یادم اومد مادر خانم خانه را تازه عوض کرده و من شماره خان جدید را بلد نیستم! عجب بدبختی ! با درماندگی دوباره رو به آسمان ایستادم مگر کسی بیاد لب پنجره ، ولی دریغ! نیم ساعت گذشته بود و من هنوز بیرون زیر آفتاب داشتم برشته میشدم.( ادامه دارد )