نویسنده :
محراب - ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
بالاخره بعد از کلی ایستادن و اعصاب خردی،بنگاه دار که انگار دلش سوخته بود گفت بیا این کلید دری که کلید افتاده زیرش رو بگیر کلیدت رو بردار. جالب این بود که تو این نیم ساعت احدالناسی از این مجتمع خارج نشد و داخل هم نشد! در را باز کردم و کلید را برداشم و از بنگاه دار تشکر کردم و رفتم بالا. در زدم و وقتی در باز شد دیدم خانمم با دست ورم کرده با نگرانی از من می پرسد که کجا بودی؟ ماجرا را توضیح دادم و معلوم شد احتمالا زمانی که برای تلفن کردن داخل بنگاه رفته بودم ، خانمم از تاخیر من نگران شده و آمده دم در پایین و از لای در در خیابان را نگاه کرده که شاید مرا ببیند و در را رایم باز کند.ولی من همان موقع در بنگاه بودم و مرا ندیده است.
موزاییک دم در لق بوده و خانم بنده تعادلش را از دست داده و محکم با آرنج به دیوار خورده و دستش ورم کرده بود.بعد هم برگشته بالا و اهالی خانه مشغول مداوای او شده اند. عجب حکایتی شد!