چرا ظرف مرا بشکسته لیلی...

در باز شد!
نویسنده : محراب - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
 

بالاخره بعد از کلی ایستادن و اعصاب خردی،بنگاه دار که انگار دلش سوخته بود گفت بیا این کلید دری که کلید افتاده زیرش رو بگیر کلیدت رو بردار. جالب این بود که تو این نیم ساعت احدالناسی از این مجتمع خارج نشد و داخل هم نشد! در را باز کردم و کلید را برداشم و از بنگاه دار تشکر کردم و رفتم بالا. در زدم و وقتی در باز شد دیدم خانمم با دست ورم کرده با نگرانی از من می پرسد که کجا بودی؟ ماجرا را توضیح دادم و معلوم شد احتمالا زمانی که برای تلفن کردن داخل بنگاه رفته بودم ، خانمم از تاخیر من نگران شده و آمده دم در پایین و از لای در در خیابان را نگاه کرده که شاید مرا ببیند و در را رایم باز کند.ولی من همان موقع در بنگاه بودم و مرا ندیده است.

موزاییک دم در لق بوده و خانم بنده تعادلش را از دست داده و محکم با آرنج به دیوار خورده و دستش ورم کرده بود.بعد هم برگشته بالا و اهالی خانه مشغول مداوای او شده اند. عجب حکایتی شد!


 
comment نظرات ()
 
ادامه قبلی
نویسنده : محراب - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸
 

رسیدم پایین پنجره و مادر خانمم از بالا کلید را انداخت پایین و رفت تو. من هم به هوای دیروزش که همینطوری کلید را یک ضرب تو هوا گرفتم دست بردم زیر کلید که یکدفعه کلید خورد به سر انگشتم و سرید رفت زیر در پارکینگ. رفتم جلو و خم شدم که برش دارم ولی ۴ - ۵ سانتی از دستم فاصله داشت و هرچه کش اومدم بهش نرسیدم. خب اولش قضیه ساده به نظر می اومد. رفتم دوباره ایستادم زیر پنجره تا مگر اینکه یکی از اهالی خانه نظری به من افکند ١٠ دقیقه ای صبر کردم دیدم خبری نشد. نمی توانستم داد هم بزنم چون اینقدر خیابان شلوغ بود که صدای خودم هم به زور می شنیدم. چه کنم؟ نه موبایلی، نه تلفن کارتی، نه کلیدی با آیفون خراب . یک بنگاه املاک زیر ساختمان بود که داشت بر و بر منو نگاه می کرد. انگار مشکوک شده بود. دل و زدم به دریا و رفتم پیشش گفتم آقا من دامادفلانیم اگه اجازه بدی یه زنگ بزنم به خانه شان تا بیایند در را باز کنند. وجدانم هم مدام می گفت به موبایل زنگ نزنی ها! زشته به تلفن ثابت زنگ بزن. خلاصه طرف با بی میلی اجازه داد. با خوشحالی شماره خانه مادر خانم را گرفتم.ولی انگار کسی خانه نبود! هر چه بوق آزاد می زد خبری نمی شد و کسی گوشیوو برنمی داشت. عجب ! اینا که خونه ان پس چرا در وباز نمی کنن؟ بعد از چند بار تلاش و نگاههای سنگین بنگاه دار گوشیو گذاشتم و آمدم بیرون. تازه یادم اومد مادر خانم خانه را تازه عوض کرده و من شماره خان جدید را بلد نیستم! عجب بدبختی ! با درماندگی دوباره رو به آسمان ایستادم مگر کسی بیاد لب پنجره ، ولی دریغ! نیم ساعت گذشته بود و من هنوز بیرون زیر آفتاب داشتم برشته میشدم.( ادامه دارد )


 
comment نظرات ()
 
کارت پایان خدمت
نویسنده : محراب - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸
 

ماجرا از آنجا آغاز شد که سربازی بنده با سلام و صلوات به پایان رسید و زمان گرفتن کارت پایان خدمت فرا رسید. از شیراز آمده بودیم و خانه جدید مادر خانم بودیم. صبح الطلوع راه افتادم برای پادگان چکش، طبق تجربه چند بار قبلم دیگه موبایلم را برنداشتم تا دم در پادگان مجبور نباشم اونو تحویل بدم. وقتی رسیدم تقریبا ٢٠ -٣٠ نفر را راه دادند داخل و من طبق قانون خودم ماندم تا دوباره ٢٠ - ٣٠ نفر جمع بشن که بریم داخل. بالاخره بعد از 4 - 5 ساعت مراحل مختلف کار تمام شد و از پادگان خارج شدم به سمت خانه مادر خانم. همینطور که ذوق کارتم را می کردم و راه می رفتم، یکدفعه یادم آمد زنگ و آیفون خانه مادر خانم کار نمی کند چونکه خانه اش را تازه خریده بود. موبایلم هم که همراهم نبود، پس چه کنم؟ رفتم و از یک دکه یه کارت تلفن 2000 تومانی خریدم. از میدون شهدا تا بهارستان پیاده اومدم تا اینکه یه تلفن کارتی که درست کار کنه پیدا کنم. بالاخره پیدا شدو به خانمم زنگ زدم که چند دقیقه دیگه میرسم و از پنجره کلید در را بیندازد پایین. ( ادامه دارد )


 
comment نظرات ()
 
چرا ظرف مرا بشکسته لیلی؟
نویسنده : محراب - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸
 

سلام

شب به خیر. از امشب تصمیم گرفتم هر شب ساعت ١١ تا ١١.٣٠ وبلاگم را Up date کنم.( انشاالله).

شاید برای همه ما ماجراهایی اتفاق افتاده که روند اتفاق افتادن آنها برای ما قابل پیش بینی نبوده است، و در نهایت نتیجه چیزی شده که انگشت به دهان ماندیم. بعضی وقتها دلیل آنها را فهمیدیمو خیلی وقتها هم اصلا نفهمیدیم که چه شده است. اما جالب بودن ماجراها و نکته های ظریفی که در آنهاست همیشه جذاب و برای ما خاطرات شیرینیا تلخی ماندگار است.

من خودم خیلی به اتفاقات فکر می کنم و سعی میکنم راز پس هر تفاقی را درک کنم، چون اعتقاد دارم قوانینی در عالم حکمفرماست. از طرفی اتفاقاتی که اطرافم  میافتد خیلی جالب بعضی اوقات خنده دار و طوری است که خودم را همیشه برای یک اتفاق آماده می کنم. مثلا رفتم بانک پول بگیرم که خیلی واجب است، 10 نفر توی صف هستند و من نفر آخر، دیگر بعد از من کسی در صف نمی ایستد! یا کارمند محترم بانک کار همه را مثل فرفره انجاممی دهد، 9 نفر پشت سر هم خدمات می گیرند و نوبت من که می شود، کارمند محترم می رود چایی بخورد!

یا مثلا سر کلاس دانشگاه و اون استاد بد اخلاقه موقع حالگیری و سوال از دانشجو که می شد و یه جورایی همه آسمون و نگاه می کنن و زمینو و به چشم استاد نگاه نمی کنند به گمان اینکه استاد هم اونها رو نبینه، من هم سعی بر همین کارها داشتم همیشه با لبخند ملیح استاد و اشاره مستقیم به خودم و سوال او مواجه می شدم! 

از این دست اتفاق برایم زیاد است که تصمیم گرفتم هر شب یکی از آنها را یا بعضیها که طولانی تر است قسمت به قسمت بنویسم که هم خاطره اش بماند و هم همه دوستانی که می خوانند نظر بدهند و راز کشف کنند.

شاید خیلیها بگویند بیکاری یا آدم به این بدشانسی دیگه این خوشمزگیهات چیه؟ ولی من اعتقادم همین است که این اتفاقها نتایج بزرگتری دارد که بعضی و قتها آنها را می فهمیم و بیشتر اوقات نه. اطمینان می دهم که تا حدود 98 درصد واقعیتهایی که برام اتفاق افتاده بنویسم و اون 2 درصد را بگذارید به حساب فرسودگی حافظه.

خب انگار وبلاگم هم گرفتار همین قوانینه! 2 ساعته یه کله پای کامپیوترم حالا سر نوشتن این وبلاگ 2 بار هنگ کرده! بی خیال! گفتم که همیشه آماده ام!

پس وعده ما هر شب ساعت 11 تا 11.30 . راستی به تیتر وبلاگ در زمینه سبز هم دقت کنید! چون ما بیشماریم!


 
comment نظرات ()